از این پس همراهان کانون طبیعت و تمدن می توانند برای دریافت مقالات علمی و آخرین اخبار و فعالیت ها به وب سایت رکوعی دات کام که در صفحات درج شده است مراجعه نمایند کانون تحقیقاتی طبیعت و تمدن

کانون تحقیقاتی طبیعت و تمدن

آشتی انسان با طبیعت و حیات وحش

علت کشتن محیط بانان از زبان اینانلو

مستندسازی حیات وحش

مقاله ی آقای محمد علی اینانلو درباره ی کشته شدن محیط بانان و شکارچیان :

تنها راه نجات و حفاظت طبیعت ایران، گفتگوی صریح و صادقانه با مردم، ارتباط درست و صمیمانه با مطبوعات و رسانه ملی و اجرای سریع و صحیح، عادلانه و بی شائبه اصل 44 قانون اساسی است.

قوانین و مقررات سازمان حفاظت محیط زیست می بایست هر چه زودتر بازنگری و به روز شود.

مدیریت طبیعت می بایست مثل طبیعت، همزمان لطیف و خشن باشد، مدیریت طبیعت ایران نیاز به احساسات لطیف بیهوده ندارد.

خانه از پای بست ویران است***خواجه در بند نقش ایوان است. یعنی که مدیران محیط زیست در اندیشه ندادن پروانه اند در حالیکه تفنگ ها در سراسر کشور شلیک می کنند.


علاوه بر " عملکردها " می بایست " عمل نکردهای !" سازمان حفاظت محیط زیست نیز مورد بررسی قرار گیرد.

این مطلب، صرفا یک مطلب کارشناسی است، لطفا بر نیاشوبید و واکنش سریع نشان ندهید.

به جای فکر انحلال اداره " شکار و صید" باید در پی تقویت آن باشید چرا که نبض " کشتن"ها و " کشته شدن" ها در این اداره می تپد.

در زنجیره حیاتی، حیوانات در فضای صورتی رنگ والت دیسنی با صلح و صفا در کنار هم زندگی نمی کنند، آنها مجبور اند که همدیگر را بخورند.

کشورهائی نظیر مجارستان و لهستان و رومانی و بلغارستان و سوئد و دانمارک سالیانه دهها هزار پروانه شکار صادر می کنند، بی آنکه تعداد حیات وحششان ذره ای کمتر شود.

خانمهای مسنی که با چهره ای مهربان و چشمانی بیگناه در پارکها به کلاغها و گربه ها غذا می دهند در واقع حکم قتل بلبل ها را امضاء می کنند، چیزی در ردیف برخی از تصمیمات مدیران محیط زیست.

تجربه نشان داده هر جا که شکارچی مجاز گشت می زند شکارچی غیر مجاز می گریزد.
 

خداوند همیشه نعمت منشاء اثر بودن را عطا نمیکند پس تا زمانیکه مسوولیتی دارید منشاء اثر باشید، درست بیاندیشید و درست عمل کنید.

اجرای درست و بی شائبه اصل 44 قانون اساسی، اساسی ترین راه نجات محیطبانان از کشته شدن است.

جوامع محلی و ایلی بسیار پیچیده اند، خون، خون دیگری درپی دارد، رسم "خون بس" هنوز در برخی از عشیره ها جاریست، جوانان را به جان هم نیاندازیم.

مقدمه


این مطلب بی تردید گروهی را خواهد آزرد چرا که گاهی پهلو به انتقاد می زند و اکثر ما علیرغم حرفهایی که میزنیم با انتقاد میانه خوشی نداریم، از آن میرنجیم، زود هم میرنجیم،گاهی نیز بر می آشوبیم و واکنش نشان میدهیم و اگر زورمان برسد تلافی میکنیم و گاهی هم "دوز" این تلافیها بسیار بیشتر از میزان انتقاد است اما باید نوشته می شد، یکصد و سیزدهمین محیطبان نیز کشته شد و لابد سیصد وشصت و ششمین "قاتل" نیز به قصاص محکوم خواهد شد هر چند که تعداد کشته شده های هر روزه اخبار رادیوها، تلویزیون ها و روزنامه ها آنقدر هست که یک کشته بیشتر در آنها تاثیری نداشته باشد اما سخت است خبر کشته شدن کسی را، کسانی را بشنوی که با او، با آنها روزهای متوالی در طبیعت به گشت رفته باشی از دیدن دشتی گسترده، رودی خروشان، آبگیری پر طراوت، آبشاری پیچان، پلنگی پنهان، یوزی گریزان، آهویی خرامان به هیجان آمده و در شبی تاریک و طولانی که ماه پنهان است و ستاره های درخشان همچون الماس در پهنه سپهر لاجوردین می درخشند دور آتشی زلال بنشینی و "او" در حالیکه برایت چای دودی ریخته و پیاله ای نیز خود در دستان زمختش می چرخاند برایت از کارهایش، هیجانهایش، کمبودهایش، امیدها و آرزوهایش بگوید و از کودک دوساله اش و از مادر پیرش که به عنوان آخرین آرزوی زندگی پای بوس ضامن آهو را می خواهد و حال می شنوی که مرده است، به همین سادگی، اتفاقی مکرر، کسی به شکار قاچاق رفته، محیطبان تعقیبش کرده، تیراندازی شده و تمام... می-اندیشی که کدام مصلحت است؟ مصلحت اندیشی که کسی، کسانی از مطلبت آزرده نشود، خشم نگیرد یا که به پشتوانه تجربه نیم قرن در طبیعت بودن راه هایی را میدانی که اگر به کار بسته شود شاید از تعدادی از این قتلها جلو گیرد، آیا می شد که "عبدالله" کشته نشود و " اسعد" محکوم به اعلام نباشد؟

خبر کشته شدن محیطبان "عبد الله یاری" در همدان، انعکاسی کم پیدا کرد، چند تن از همکارانش در مراسم شرکت کردند، مدیرش سعی کرد که در قطعه شهداء دفن شود، چند خبر کوتاه و چند مطلب احساساتی در روزنامه ها، همین و دیگر هیچ، همچنان که پیش از این نیز اتفاق افتاده بود، چند خبر و چند مطلب که همگی به "خود" موضوع پرداخته بودند بی هیچ کنکاشی در ریشه یابی و هیچ بحثی در چاره جوئی، آیا هیچ راهی نبود که "عبدالله" کشته نشود؟

این مطلب مستقیما به مدیریت محیط طبیعی سازمان حفاظت محیط زیست می پردازد اما نه لزوما مدیریت فعلی شاید حداقل از بیست سال پیش به این سو، از زمانیکه تعداد محیطبانان شهید از صفر به ده و بیست و پنجاه و صد و سیزده رسید، تعداد نامعلومی نیز در زندان و محکوم به قصاص و دیه و تعداد نامعلومی نیز شکارچی کشته شده که به هر روی از جوانان همین کشورند و مسلما جریمه شان کشته شدن نبوده است. بی-تردید این مطلب گروهی را خواهد آزرد چرا که گاهی پهلو به انتقاد می زند و برخی از ما تحمل انتقاد را نداریم اما امیدوارم این "برخی" که شاید هم از مقامات باشند برخالف رویه معمول این بار برنیاشوبند، این مطلب را یک نظر کارشناسانه تلقی کرده و آن ها نیز برای پیشگیری از قتل های بیشتر در پی چاره جویی باشند و بیاندیشند حتما راه هایی بوده است  که "عبدالله" کشته نشود و "اسعد" در زندان نپوسد، راههائی که پیش از این اندیشیده نشده، مسلما راه چاره بسیار است اما یکی از اصولی ترین و اساسی ترین راهها برای پیشگیری از درگیری ها اجرای درست، واقعی و به دور از شائبه اصل 44 قانون اساسی است.

معمولا برای قضاوت در مورد اشخاص، بیلان "عملکرد" آنها را در نظر می گیریم اما در این میان چیزی هم هست با عنوا ن "عمل نکرد!" که بی تردید آن نیز میبایست مورد ارزیابی قرار گیرد و در این مقال در مورد مدیران تصمیم گیر سازمان حفاظت محیط زیست هر دو در نظر گرفته شده است، کارهایی که این مدیران می-بایست انجام میدادند و نداده اند و کارهایی که نمی بایست انجام می دادند و داده اند که مجموع این "عمل کرد"ها و "عمل نکرد"ها، کار سازمان را به این وضعیت اسف انگیز کشانده که مجبورند برای چرخش امور سازمان دست به فروش پارک پردیسان بزنند.


به نام خدا

خبر خیلی کوتاه بود و در هیاهوی المپیک گم شد "یک محیط بان در همدان کشته شد" آهی و افسوسی و طبق معمول چند مطلب احساساتی در روزنامه ها و دیگر هیچ. محمد بنا  تا اطلاع ثانوی قهرمان ملی شد. یوسف کرمی خراب کرد. حق عبدولی را داوران خوردند اما مقامات بلند مرتبه کشور دستور دادند که او را هم طلائی کنند و برابر دیگران که مدال طلا گرفتند تشویق شود، که حق هم همین بود. رباط  صلیبی، کشتی گیر ما پاره شد اما باز هم با غیرت و همت مثال زدنی به کشتی ادامه داد و همه تحت تاثیر قرار گرفتند. چرا که مایه گذاشتن از جان در راه انجام وظیفه واقعا مقدس است و مردم را تحت تاثیر قرار می دهد و این محیطبان هم همین کار را کرد. جانش را گذاشت اما بدون هیچ بازتابی. آیا حقش کمتر از حق "عبدولی" بود و یا اینکه دهندگان طلا به عبدولی می توانستند از پوشش رسانه ای  بهتری بهره مند شوند به امید آینده ای  بهتر، وزارتی، وکالتی، سفارتی. البته اندیشیدن به آینده بهتر، حق هر کسی است. اما در این میان حق "عبدالله" کجا رفت؟ آیا حق بنده خدا کمتر از حق بنده ولی است؟ بگذریم. 

خون این جوان بد جوری اذیتم میکند. همه مردم ایران از طریق تلویزیون در جریان قهرمانیهای  المپیک قرار گرفتند اما چند نفر، تنها چند نفر از طریق تلفن خبر قتل محیطبان را شنیدند، گریستند و نوشتند و در تشییع جنازه غم انگیزش شرکت کردند. اما کودک دو ساله عبدالله هیچیک را نشنید چرا که مادر داغدار در داغ شوی، با چشم اشکبار به وظیفه لایزال مادری خود عمل می کرد. در گوش کودک تازه ی، تازه بی پدر، لالائی میخواند، خبر خیلی کوتاه بود و در هیاهوی المپیک گم شد:
محیطبان "عبدالها یاری" سرپرست منطقه حفاظت شده خان گورمز همدان طی یک درگیری با شکارچی غیر مجاز کشته شد.

همچنان که خبرهای پیشین چند روزی هیجان ایجاد کردند و رهاشدند، محیطبانی که در خراسان کشته شد،  دیگری در سمنان و دیگری و دیگری و دیگران در سراسر کشور و آن دیگری که کشته نشد، کشت و حالا دارد در زندان یاسوج می پوسد و دلخوشی اش اینکه گاهی از زندان به من و دیگری تلفنی بزند و درد دلی و گریه ای که: به خدا فقط ده روز بود عقد کرده بودم و چه آرزوها و چه ها که در دل و در سر داشتم، راستی الان چند نفر از احوال "اسعد تقی زاده"، خبر دارند در زندان یاسوج، مگر در اعتراض به حکم اعدام همین محیطبان نبود که مقاله های سوزناک نوشته شد و سایتها و راه پیمائیها و تجمعها و .... پس چه شد؟ چرا رها شد، چرا فراموش شد، چرا آتش هیجان ها خوابید؟ راستی چرا ملتی این چنین هیجانی هستیم؟ چرا ناگه جوگیر میشویم، گاو و ماهی را به هم می¬دوزیم، سر و صدا به پا می کنیم و بعدا انگار نه انگار که نه خانی آمده و نه خانی رفته، انگار نه انگار که برای محیطبان یاسوجی این همه پستان به تنور چسباندیم انگار نه انگار که آن  همه سر و صدا کردیم. ای شمایی که آن همه مقالات سوزناک نوشتید، سایت راه نداختید، امضاء جمع کردید، تف و لعنت کردید، راهپیمائی راه انداختید، آیا می دانید که "اسعد" دارد در زندان یاسوج می پوسد؟ به همین زودی یادتان رفت؟ آن همه هیجان، آن همه احساس و دلسوزی ...

دستم به نوشتن نمیرود اما خون این جوان و جوانهائی که پیش از او کشته شدند و محکومیت اعدام دیگری، قلم را بدون من روی کاغذ می دواند، آخر بنویسم که چه؟ با امید به چه نیتجه ای، مگر بیست سال پیش ننوشتم و رئیس، زنگ نزد که: "من در این مجله را تخته می کنم!" منظورش مجله شکار و طبیعت بود که آن زمان سردبیرش بودم و مطلبی نوشتم "امکان اجرای قانون"، نمی دانم این جمله از کیست، بسیار پر معناست : "قانونی را که نمی توایند اجرا کنید وضع نکنید" من هم همین را نوشتم، آن زمان یعنی در سال هفتاد و یک -درست بیست سال پیش تعداد کمی محیطبان و شکارچی کشته شده بود اما من به عنوان کسی که عمرش را در طبیعت سر کرده  و با زیر و بالای آن آشناست هشدار دادم، می دانستم که وضع مقررات ناپخته و غیر کارشناسانه خطرناک است، واضعینی که در اتاق های راحت ریاست و مدیرت و معاونت در امانند، اما مجری همان قانون  یعنی محیط بان در خطر، در طبیعتی خشن که "واضعین" هرگز آن را تجربه نکرده اند.

در آن زمان تعداد کمی محیطبان و شکارچی کشته شده بود اما مسئولان اسبق و سابق و لاحق  بی توجه به هشدارها راه خودشان را رفتند و می روند و اینگونه است که با قتل عبدالله یاری، تعداد محیطبانان شهید یکصد و سیزده نفر و به قولی تعداد شکارچی کشته شده سیصد وشصت و پنج نفر، تعدادی نیز از هر دو طرف در زندان و محکوم به دیه و در انتظار اعدام در یک قدمی چوبه دار، و جالب تر از همه واکنش همکاران خودم بود که ای قاتل، ای جانی، ای شکارچی! تو داری از شکار و شکارچی طرفداری می کنی و با این طرفداری اگرخودت هم اسلحه را کنار گذاشته باشی ترویج قتل و کشتار می¬کنی، مقالاتی به شدت احساساتی البته از سر دلسوزی اما کاملا غیر کارشناسانه و جالب اینکه برخی از مقامات محیط زیست هم که شاید میتوانستند کاری بکنند از ترس همین قلمهای دلسوز احساساتی کاری نکردند و اینگونه شد که همواره احساسات، منطق را تحت الشعاع قرار داد و به جای اینکه علت قتل محیطبان کارشناسانه ریشه یابی شود و چاره ای پدید آید در لفافی از حرف های سانتی-مانتال مقطعی گم شد و بی آن که علتها واکاوی شوند مثل هر تب تند دیگری زود به عرق نشست. و اما در این مطلب به هیچ وجه در پی گله گذاری و ذکر مصیبت و پرداختن به گذشته نیستم. حتی این مطلب یک مقاله انتقادی هم نیست، لطفا دوستان طبق معمول بر نیاشوبند و دست به تهدید و تحریم نزنند فقط کمی بیندیشند ضرر ندارد، این مطلب یک مطلب صرفا کارشناسی است و برآمده از دل نیم قرن تجربه در بیابان، ای کاش که اینطور نبود اما خون "یاری" و محکومیت اعدام "تقی زاده" و چند تن دیگر موجب نوشتن این مطلب است.

لطفا بیائید به جای احساساتی شدن برای یکبار هم که شده بی¬طرفانه، عاقلانه، موشکافانه و کارشناسانه به موضوع نگاه کنیم، به جای "معلول" این بار"علت" را دریابیم، علت قتل محیطبان. حال ببینیم که برای این تحقیق چه داریم:

1. علت همه قتل ها : "شکار غیر مجاز"

2. آمار رسمی یکصد وسیزده محیطبان شهید.

3. آمار غیر رسمی، سیصد و شصت و پنج شکارچی کشته شده.

4. آمار اعلام نشده، تعداد محیطبان زندانی و محکوم به اعدام و دیه.

5. آمار اعلام نشده، تعداد شکارچی محکوم به قصاص و زندان ودیه.

ای کاش که به آمار و گزارشهای این قتلها که در سازمان محیط زیست مضبوط است دسترسی داشتم، آنگاه با نگاهی دقیقتر می توانستم تک تک آنها را واکاوی کنم، در هر حال با همین داشته های کم، مطلب را می شکافیم، اما نه مفصل بلکه خلاصه و مجمل. چرا که حوصله این چنین مقالی از حوصله روزنامه و خواننده خارج است، آماده ام  تا موضوع را در یک جلسه کارشناسی با حضور کارشناسان، مسئولان محیط زیست، رسانه ها و حتی مجلس و دیگر و دیگران به بحث بگذارم، شاید که راهی باشد برای پیشگیری از قتل های بیشتر و مسلما "در این شکافتن موضوع، اول از خودمان آغاز می کنم – از رسانه ها و رسانه ای ها  چرا که اول باید سوزن را به خودمان بزنیم تا بعد دیگران نیش جوالدوز را تاب بیاورند، نقش ما در این قتلها و شاید پیشگیری از آنها چه حد بوده است؟ :

الف- رسانه ها :

مروری در پرونده قتل محیطبانان، بخصوص در بیست سال گذشته، تنها تعدادی مطلب و مقاله احساساتی به دست میدهد در طعن و لعن شکار و شکارچی و مقداری حرفهای احساساتی بی هیچ ریشه یابی و تحقیق و علت و معلول و راه حل و غیره  و بعد فراموشی و نسیان و سپردن موضوع به عهده تعویق تا قتلی دیگر و احساساتی شدن از سر نو تا اطلاع ثانوی، واقعا وظیفه حرفه ای رسانه و رسانه ای چیست؟ نمی خواهم درس مطبوعات بدهم اما این وظیفه هر چه که باشد گرفتار شدن در جو هیجان موجود و هیجانی شدن مقطعی نیست، یک رسانه ای حرفه ای بی تردید می بایست از موضعی بالاتر از مردم عادی به قضایا بنگرد، حتی گاهی می بایست هیجان را بخواباند نه که به آن دامن بزند چرا که این هیجانی شدن، گاه نتیجه عکس می دهد، چنان که در موضوع "اسعد تقی زاده" نتیجه عکس داد و احتمال رضایت خانواده  مقتول را به تعویق انداخت و در این میان مدیر کل حقوقی سازمان حفاظت محیط زیست هم به کمک رسانه ها  و رسانه ای های غیر حرفه ای آمد و با "اراذل و اوباش" خواندن خانواده مقتول در یاسوج عملا امکان هر گونه رضایت و مصالحه ای را زیر سوال برد. در حالیکه خانواده "رضائی" در یاسوج خانواده ای سرشناسند، فرهنگی اند، خانواده شهیدند. حال، پسر جوانشان به هر دلیل با عده ای شکارچی همراه شده و تیر قضا به زندگی اش پایان داده، این دلیل نمی شود که این خانواده محترم را "اراذل و اوباش"  بنامیم، نتیجه همین میشود که شد؛ اسعد تقی زاده  پنج سال است که در زندان است، زیر چوبه دار بی هیچ نشانه ای از مصالحه ای، مادر مقتول رضایت نمیدهد، این خانواده از سوی روزنامه ها و کارشناسان کارنشناس احساس حقارت میکند، حق هم دارد، جوانش را از دست داده  و به جای دلجویی به او توهین هم شده است، اما با همه اینها من اطمینان دارم که خانواده محترم رضائی راضی به مرگ اسعد نخواهد شد. بپذیریم، واقعیت این است که رسانه ای های حرفه ای چه در مطبوعات و چه در رسانه ملی در زمینه طبیعت و محیط زیست بسیار کم داریم، آنها به مقوله طبیعت بیشتر به شکل سیزده بدر نگاه می کنند، بسیار احساساتی، زود تحت تاثیر قرار می گیرند. جو گیر می شوند و عجولانه می نویسند، می گویند و اظهار عقیده می کنند. "عقیده ای که بیشتر القائی است تا ذاتی و در این میانه به اصطلاح کارشناسانی که تنها در کلاس های دانشگاه درس طبیعت خوانده اند به کمک می آیند و به این جو ملتهب احساساتی دامن می زنند و با گفتن و نوشتن مطالب احساساتی و سانتی مانتال و مردم پسند با تاریخ مصرف کوتاه کار را بدتر می کنند؛ دوستان عزیز، سروران، کارشناسان و همکاران!

باور بفرمائید ما در دنیای کارتونهای والت دیسنی زندگی نمیکنیم  که در یک جنگل  رنگارنگ همیشه بهار همه موجودات از گوزن و ببر و آهو و پلنگ و میش و خرس و کبک و عقاب و قرقاول و شاهین و بلبل و سنجاب و خرگوش در یک فضای لطیف صورتی با هم آواز می خوانند و حرکات موزون انجام میدهند و از چشمه سفید برفی و زیبای خفته آب میخورند و هیچکدام نظر بدی به هم ندارند. ما در دنیای واقعی زندگی می کنیم که خداوند زنجیره حیات را آفریده است که دانشمندان به آن اکوسیستم میگویند و در این اکوسیستم طبیعت همه باید و مجبورند که همدیگر را بخورند و گرنه نظام هستی از هم میپاشد، آری عزیزانم  دنیای واقعی کمی خشن تر از دنیای فانتزی است. لطفا دقت کنید در این دنیای واقعی چشمان علفخواران در دو طرف سر قرار گرفته که اطراف را بپاید تا خورده نشود و چشمان گوشتخواران پهلوی هم و رو به جلو که مستقیم به دنبال شکار باشد؛ آخر من چه بگویم، این الفبای دانش قلم زدن درباره طبیعت است و در این میان اگر ما بخواهیم همه آنها را در یک صف قرار دهیم و نخواهیم که هیچیک دیگری را بخورد نظم هستی رابه هم زده ایم و اگر در مدیریت طبیعت احساساتی و غلط عمل کنیم آنگاه است که عبدالله و مجتبی کشته می شوند و اسعد پای چوبه دار میرود. چه بخواهید و چه نخواهید واقعیت این است. بی پرده بگویم در این چند سال به  جز  چند مطلب از "مژگان جمشیدی" که ریشه در ریشه یابی داشت مطلب دیگری از رسانه ها ندیده و نشنیده ام.

ب- مردم :

مردم ما هم که ماشاءالله احساساتی و زود رنج و جوگیر؛ زود و سریع و با درجه بالا تب میکنند و سریع هم عرق میکنند، تلفن میکنند، پیامک میزنند، گروههای مردم نهاد درست میکنند، در پارکها تجمع میکنند، راهپیمائی میکنند، شعار میدهند، بعد هم خیلی زود متقرق می شوند و فراموش میکنند تا هیجانی دیگر، المپیکی، لیگ فوتبالی، استقلالی، پرس پولیسی ... راستی الان چند نفر از آنهائی که برای محیطبان زندانی تجمع کردند یادشان هست که "اسعد تقیزاده" در زندان یاسوج می پوسد؟ چند نفر ازآنها در میان هیاهوی المپیک به قتل "عبدالله یاری" واکنش نشان دادند؟ واقعیت این است که زود تب می کنیم و زود عرق.

ج – سازمان حفاظت محیط زیست:

نگاهی به آمار بکنیم، یکصد و سیزده  محیطبان شهید، در آمار کمی دقیقتر بشویم، از این صد و سیزده نفر چند نفر محیطبان معمولی و چند نفر از مقامات بالای سازمان هستند؟ حال درست در همین جا باز هم مطلب "امکان اجرای قانون" ، پیش می آید، از آنهایی که مقررات وضع میکنند هیچ نامی در میان کشته شدگان نیست، شهیدان فقط و فقط در پائین ترین سطوح طبقات اداری سازمان محیط زیست اند، یعنی محیطبانان ساده، حداکثر سرپرست پاسگاه، که در این میان در درگیریها محیطبانان ساده می کشند و به قصاص و دیه محکوم میشوند یا کشته می شوند؛ رده بعدی که گرفتار می شود روسای ادارات شهرستانها و یا مدیران کل استانها هستند که می بایست به دادگاه بروند، خانواده محیطبان شهید را دلداری بدهند، خدمت ولی دم شکارچی کشته شده برای گرفتن رضایت ریش گرو بگذارند، در هزار توهای سازمان دوندگی کنند، به هزار و یک نفر رو بزنند تا پول دیه محیطبانشان را جفت و جور کنند و باز هم از این یکی نیاسوده، یکی دیگر، چرا؟ روشن است که عواقب این گرفتاری ها از سطح مدیرکل بالاتر نمی رود، واقعیت این است که در این میان "پوتین"، نقش مهمی بازی میکند، منظورم رئیس جمهوری روسیه نیست، منظورم پوتینی است که به پا می کنند؛ گفته ام و می گویم :"کسیکه در زندگی، پوتین به پا نکرده حق ندارد برای کسیکه دو ماه یکبار پوتین از پا در نمی آورد قانون وضع کند" و همین فرمول ساده یعنی پا کردن پوتین فرهنگ خاصی را داراست که از محیطبان ساده آغاز شده، از رئیس پاسگاه و رئیس اداره شهرستان   می گذرد و حداکثر به مدیرکل ختم می شود.

شاید به همین دلیل است، پرونده ای که در پاسگاه بیابانی تشکیل میشود، به شهرستان و بعد به مرکز استان می آید. به محض اینکه به سازمان مرکزی حفاظت محیط زیست میرسد دیگر یک پرونده سراسر احساس با واقعیتهای ملموس بیابانی که احتمالا با سواد کم اما خلوص و یقین بسیار نوشته شده نیست؛ در سازمان مرکزی تنها به یک "مورد" تبدیل میشود، حتی اگر یک محکومیت به اعدام باشد،  قانونی که بالاییها در اتاقهای در بسته گرم و نرم و راحت وضع  کرده اند و محیطبان میبایست در محیطی خشن  اجرا کند، ای کاش آنهائی که این قوانین را مینویسند پیش از نوشتن دو ماه، فقط دو ماه، در پاسگاه "زمان آباد و طرود و سرباز و سهرین" خدمت میکردند؛ در هوای شصت درجه بالای صفر یا بیست و سه درجه زیر صفر، با موتور سیکلت محیطبانی به گشت میرفتند و در درگیریهای احتمالی شرکت میکردند، گاه با بدن جمع شده از ترس تیر و مخفی شده در پشت سنگ به مقررات غیر قابل اجرایی که بخشنامه کرده اند میاندیشیدند، رها کنم .... این همه پُر چانگی که کردم، از سر درد روی کاغذ آمد، همان دردی که پردیسان نشینان باید در آن شریک باشند با محیطبانانی که در سختترین شرایط و با کمترین امکانات و در دورترین مکانها خدمت میکنند و سر آخر هم یا میکشند و یا کشته میشوند و عاقبت در دفتر مدیران به عنوان یک "مورد" بررسی میشوند.
واقعیت این است که سازمان حفاظت محیط زیست سازمان خاصی است، کارش با اکثر ادارات و وزارتخانه ها  فرق دارد، مسئولیت  آن هم مسئولیت خاصی است، فرق دارد با همه این ها.

کسیکه مسوول محیط زیست میشود، از رئیس گرفته تا محیطبان معمولی می بایست آدم خاصی باشد، علاوه بر عشق و علاقه و شناخت و علم مدیریت باید صاحب هزار و یک تخصص دیگر هم باشد و یا بر اساس نخستین اصل علم مدیریت می بایست از متخصیین بسیاری استفاده کند، از متخصص طبیعت و حیات وحش گرفته تا حقوق و جامعه شناسی و مردمشناسی و روانشناسی کلی و قومی و بین المللی و از همه مهمتر استفاده به جا و به مورد از آنها؛ هیچ تردیدی نیست که آمدن دانشگاهی ها به سازمان محیط زیست اتفاق میمونی است، بار علمی سازمان را بالا میبرد، همچنین آمار برخورداری سازمان از مدارک دانشگاهی را، اما در برخی موارد کافی نیست، بخصوص در معاونتها و ادارتی که نیاز به دانش و تجربه و تخصص توام دارد در غیر این صورت حداقل باعث خنده  می شود و این خنده در فرهنگ بیابان یعنی بی اعتمادی به "رئیس" و دستورهایش، حکایت مدیر کلی که از دانشگاه آمده بود و در هنگام بازدید، دلسوزانه و واقعا از سر اخلاص گفت که: "این حیوانها را نترسانید از شکمشان معلوم است که حامله اند!" غافل از اینکه "کل" ها تازه آب خورده بودند و برجستگی شکمشان از آب زیاد بود، دوم اینکه حیوانها با داشتن شعور و غریزه خدادادی برعکس ما انسانها همیشه حامله نمیشوند، بخصوص در تابستان، چرا که در این صورت باید در زمستان بزایند که در آن فصل بچه هایشان میمیرند، اضافه بر این "کل" اصولا نوع نر"کل و بز" است و تا  جائی که  تجربه و علم ثابت کرده نرها معمولا حامله نمی شوند!

از این دست مثالها در مدیریت محیط زیست بسیار است اما اکثر مدیران  سازمان این را نمیدانند و به همین دلیل است که شخصی مانند"دکتر صدوق" که عمری را علمی و عملی در طبیعت گذرانده از معاونت برکنار و شخصیتی دیگر که از دانشگاه آمده جایگزین میشود، بی تردید معاون فعلی محیط طبیعی و تنوع زیستی سازمان از نظر علمی شخصیت ارزشمندیست اما در جای خود، ایشان در همان پست آموزشی میتواند با تکیه بر دانش دانشگاهی منشاء اثر بسیاری باشند، اما محیط طبیعی، محیط خاصی است، به همان اندازهای که زیباست، خشن است، احساسات بیهوده را بر نمی تابد، احساساتی شدن در یک زمینه، پیامدی خشن در زمینه ای دیگر دارد که کشته شدن محیطبان یکی از آنها است. مدیریت محیط طبیعی سازمان حفاظت محیط زیست ایران با این همه تنوع طبیعی و قومی و فرهنگی نیاز به سالها تخصص و تجربه  علمی و عملی دارد. گاهی بسیار خشن است و احساسات لطیف را بر نمی تابد.  به سرعت  از لطافت و زیبائی به خشونت میگراید و علاوه بر احساسات لطیف و تفکر ثواب و گناه احتیاج به تجربه¬های خاص دارد، به ویژه در زمینه شکار. در این زمینه می توانید از دانش و تجربه شخصی مثل مهندس "مزینانی" استفاده کنید که چم و خم کار را خوب میداند. سازمان می بایست حتما از تجربیات چنین مدیرانی که در بدنه محیط زیست کم هم نیستند نهایت استفاده را ببرد و به جای فکر انحلال اداره "شکار و صید" میبایست در پی تقویت آن باشند چرا که نبض "کشتن" و"کشته شدن"ها در این اداره می تپد.

د – شکار

لطفا عصبی نشوید، سعی در ترویج کشتار حیوانات ندارم، قانون همه چیز را حساب کرده است. از خلاف و تخلف و جنحه و جنایت؛ از قتل گرفته تا تجاوز به عنف و لواط تا تخلفات رانندگی که همه آنها را به عنوان واقعیتهای موجود و معمول اجتماعی پذیرفته و به جای نادیده گرفتن سعی در قانونمندی آنها کرده، تخلفات، واقعیت های اجتماعی اند و تخلف در شکا ر نیز، اصولا مقوله "شکار" یک واقعیت اجتماعی در جهان است. یک پدیده واقعی اجتماع، چه بخواهیم و چه نخواهیم میلیون ها نفر در دنیا به شکار می روند حال کدام بهتر است؟ آن را نادیده بگیریم، صورت مسئله را پاک کنیم و با "انشاءالله گربه است" از کنار آن بگذریم و یا به عنوان یک واقعیت واقعی اجتماع بپذیریم؟ در صورت اول همین است که هست. یعنی به شکار میروند، حیوان کشته می شود، درگیری میشود، شکارچی و شکاربان هم کشته میشوند، آیا بهتر نیست که این واقعیت را چه بد و چه خوب بپذیریم و سعی در قانونمندی آن کنیم و در این صورت مثل مسوولان محیط زیست ساده اندیش نباشیم، یک کلام، "پروانه شکار نمیدهیم"، همه تفنگ به  دستها تفنگهایشان را غلاف میکنند، بعد از مسواک، به پاپا و ماما شب به خیر میگویند و لالا میکنند و خواب رنگی می بینند، دشتهایی پر از آهو، صخرههایی مملو از کل و بز، کوههایی سراسر گله های قوچ و میش و یکی از مسئولان محیط زیست با چشمانی مهربان و حرکاتی آرام و موزون نی لبک میزند، در دستگاه شور، خیلی شور... پس چرا این همه آدم کشته می شود؟ کمی واقع بین باشیم، ندادن پروانه، ساده اندیشیها و وضع مقررات و قوانین غیر کارشناسانه راه  به جایی نمی برد؛ در صورت عدم اجرا،  قانون بی اعتبار میشود و در صورت اجرا، درگیری پیش  می آید، واقعیت این است، برخی از مردم به غلط و یا به درست شکارچی اند، ندادن پروانه فقط سازمان را  از یک درآمد مشروع که می تواند به حفظ محیط زیست کمک کند محروم میکند و از سوی دیگر آمار تخلفات را بالا میبرد؛ تخلفاتی که گاه منجر به درگیری، تیراندازی و قتل می شود. در ایران بیش از یک میلیون نفر اسلحه مجاز دارند و بسیاری نیز سلاح غیر مجاز، از یک سو جواز میدهید، سلاح شکاری مجاز به مردم میدهید، سهمیه فشنگ می دهید و از یک سو شکار را به بهانه حفاظت از حیات وحش قدغن میکنید؟ این یک بام و دو هوا چه معنایی دارد؟ آیا میدانید که در ایران چند نفر از فروشگاههای سلاح گرفته تا مهمات سازی و توریسم  و بلد محلی و راننده و غیره به صورت کاملا قانونی و حلال از طریق شکار ارتزاق میکنند؟ تکلیف آنها چیست؟ بهانه - از دلسوزی های سانتی مانتال که بگذریم- حفظ جمعیت حیات وحش است. ما هم قبول داریم شکار بی رویه جمعیت حیات وحش را به خطر می اندازد، اما آیا ندادن پروانه چاره کار است؟

مگر نه اینکه سازمان حفاظت محیط زیست هرگز برای پارکهای  ملی و پناهگاههای حیات وحش پروانه صادر نکرده است؟ در این صورت میبایست پناهگاهها و پارکهای ملی مملو از حیات وحش باشد. پس چرا نیست؟ چرا جمعیت قوچ و میش و کل و بز پناهگاه حیات وحش خوش ییلاق از پانزده هزار به زیر دو هزار رسیده است؟ چرا جمعیت حیات وحش پارک ملی گلستان از بیست هزار به دو هزار رسیده است؟ چرا موته، چرا پرور، چرا قمیشلو، چرا کلاه قاضی، چرا بمو، مگر در این جاها پروانه داده اید که جمعیت حیات وحشش این همه کم شده؟ از دیگر سو در ایران بالغ بر یکصد و هفتاد گونه پستاندار و بالای پانصد گونه پرنده زندگی میکند، در حالیکه حیوانات قابل شکار پستانداران کمتر از بیست گونه است که از میان آنها قوچ و میش از آمار بالاتری برخوردار است و از میان پانصد گونه پرنده  کمتر از پنجاه گونه آن قابل شکار است، اگر شکار به تنهایی عامل انقراض نسل حیات وحش است پس چرا تعداد حیوات غیر قابل شکار این همه کم شده؟ مگر روباه و شغال و گرگ و و کفتار و گورکن و فلامینگو و کاکائی و سلیم و چکاوک و عقاب و دلیجه و دیگر و دیگر حیوانات هم  قابل شکارند که تعدادشان به طرز محسوسی کم شده؟ خیر دوستان علت جای دیگریست و ندادن پروانه شکار نوعی ساده اندیشی، رفع مسئولیت و پاک کردن صورت مسئله است، و متاسفه نتیجه بی تردید آن کشته شدن "یاری" و "یاری ها" است.

بهتر است جغرافیای نگاهتان کمی گسترده تر باشد. مثلا کشورهای بلوک شرق سابق اروپا، نظیر مجارستان و لهستان و رومانی و بلغارستان و بالاتر از آنها سوئد و دانمارک و روسیه و کشورهای آسیای میانه و دیگران سالیانه هزاران هزار پروانه شکار صادر میکنند. بی آن که ذره ای از جمعیت شکارشان کم شود، در کانادا می توانید با خرید یک بلیت شکار صد و بیست دلاری ده گوزن شکار کنید بی آنکه خطر کم شدن جمعیت حیات وحش در پی داشته باشد، و سراسر سال میتوانید ماهیگیری کنید، پس عیب کار کجاست؟ مسلما صدور پروانه شکار نیست عیب کار در عمل نکردن سازمان حفاظت محیط زیست به یکی از وظایف اصلی خویش است، یکی از وظایف اصلی سازمان محیط زیست طبق بند ت ماده شش قانون شکار و صید "تکثیر و رهاسازی حیوانات است"، وظیفهای که سالهاست فراموش شده و همین فراموش شدن یکی از دلایل مهم کشته شدن محیطبان وشکارچی است.

راستی قاتل واقعی کیست؟ آن که ماشه را میکشد و یا آنکه زمینه  کشیدن ماشه را فراهم می کند؟ منطق و عملکرد دلسوزانه مسئولان محیط زیست مرا به یاد خانمهای مسنی می اندازد که در پارکهای تهران با چهره ای مهربان و چشمانی بی گناه به گربه ها و کلاغها غذا میدهند، آنها هم کاملا به درستی کارشان ایمان دارند اما واقعیت این است که آنها هم نمیدانند چه میکنند، آنها نمیدانند که با ازدیاد  هر کلاغ  یا هر گربه جان دهها بلبل به خطر می افتد، تا جائیکه میدانم گربه ها هویج و کرفس نمی خورند، راستی چند وقت است که در تهران صدای بلبل نشنیده اید؟  لطفا یک روز شمارش کنید در یک ساعت قدم زدن در یکی از پارکهای تهران چند کلاغ می بینید و چند بلبل؟

بعد از اینکه شمارش کردید پی خواهید برد که آن خانم مسن با پروراندن کلاغها و گربه ها در واقع دلسوزانه حکم قتل بلبلها را صادر می کند، چیزی در حدود دستورات مدیران  محیط زیست و نوشته های احساساتی روزنامه نگاران و کسانیکه میان کارشناسی و روزنامه نگاری  سرگردانند.

از سوی دیگر به دلیل کمبود محیطبان، امکانات و ماشین و موتور و بنزین و غیره، امکان گشت زنی ماموران در مناطق کم شده است. تجربه نشان می دهد هر جا که شکارچی مجاز گشت می زند شکارچی غیر مجاز می-گریزد، باور کنید و باز هم لطفا عصبی نشوید قصد ترویج کشتار حیوانات را ندارم، تنها ازواقعیتها صحبت می کنم. تا الان صد و سی محیطبان کشته شده اند یعنی اینکه حداقل صد و سی نفر به آنها شلیک کرده اند، لطفا جستجو کنید، آیا میان این صد و سی شلیک کننده حتی یک نفر شکارچی مجاز هست؟ یا همه غیر مجاز بوده اند؟ اگر پس از جستجو و آمار دقیق به این جواب رسیدید لطفا به دنبال علت و نتیجه هم باشید. شکارچی دارای پروانه، انسانی خلاف کار نیست، حتی یار و یاور محیط زیست است و این را برخی از مدیران با تجربه محیط زیست در قزوین و سمنان و فارس و گلستان و دیگر جاها دریافته و با بنیان نهادن جمعیتهای حفاظت محیط زیست و جلسات همدلی با شکارچی ها، علاوه بر کم کردن زمینه های تخلف، همکاران جدیدی نیز یافته اند؛ همکارانی علاقمند به حفظ حیات وحش، با امکاناتی به مراتب  فراتر از سازمان محیط زیست و جوانان و دانشجویانی که تنها علاقه دارند و لزوما نه امکانات. حال بیائید علاقه این جوانان را با امکانات شکارچیان علاقه مند به طبیعت و حیات وحش و عرصه ها و امکانات مدیران اجرایی و محیط بانان تلفیق کنید، آنگاه نتیجه را ببینید و خود قضاوت کنید که تا به حال چقدر بیراهه رفته اید. حال باز هم برویم سر اعداد و ارقام و آمار:

در عرصه شکار چه کسانی کشته می شوند؟

1. محیطبانان معمولی که با کمترین امکانات در محرومترین نقاط خدمت میکنند و تنها مامور اجرای مقرراتی اند که مقامات بالا وضع کرده اند.

2. شکارچیان غیر مجاز که معمولا از افراد فرودست اجتماع اند، اکثرا به دلایل معیشتی و اقتصادی اقدام به این کار میکنند، البته گاهی هم افراد دیگری هستند که به هر شکل  به شکار علاقه دارند و ندادن پروانه را به نحوی اجحاف تلقی کرده و به شکار غیر مجاز اقدام می کنند.

چه کسی میکشد؟

1. محیطبانان معمولی که در پایین ترین سطوح کارکنان سازمان محیط زیست قرار داشته پس از کشتن شکارچی به دیه و قصاص و اعدام محکوم می شوند و من میل ندارم به تبعات آن که خانواده ای بی سرپرست، زن جوانی بی شوهر، نوجوانانی بی پدر، اجتماعی بی رحم و آلوده و ... اشاره کنم.

2. شکارچیان غیر مجاز که اکثرا روستایی، محلی و از طبقات بی چیز اجتماع اند. اکثرا به دلایل اقتصادی اقدام به کشتن حیوات می کنند، اسلحه غیرمجاز دارند. محل زندگیشان در میان یا در کنار مناطق حفاظت شده و پارکهای ملی است، معمولا هر روز و بی توجه به فصل به شکار می روند، حیوان نر و ماده و حتی حامله را شکار می کنند و هنگام دیده شدن، به دلیل جریمه های سنگینی که گاه به قیمت تمام زندگیشان تمام میشود به هر شکل اقدام به گریز میکنند حتی به قیمت کشتن و کشته شدن و در این میان حرمت خون محیطبان شهید این اجازه را  به سازمان محیط زیست داده است که همه کم بودها و کم کاری ها را تقصیر شکار و شکارچی بگذارد.

آنها با این کار در واقع نوعی نعل وارونه می زنند و فورا صورت مسئله را  با ندادن پروانه شکار پاک کرده و اوضاع را موقتا آرام می کنند و متاسفانه برخی از همکاران جوان من نیز مانند مردم عادی که اصل قضیه را نمی دانند گول میخورند و اصل موضوع ناگفته می ماند. کشته شدن شکارچی و محیطبان در شکار، آن هم در شکار غیر مجاز اتفاق می افتد، حال اصل موضوع چیست؟ اصل موضوع زمینه ای است که "تخلف در شکار"را به وجود می آورد و بخش اعظم زمینه سازی این تخلف حتما متوجه کم کاری یا بی تجربگی برخی از مدیران محیط زیست است به همین دلیل با زدن نعل وارونه در واقع، اجتماع و رسانه ایها را به دنبال معلول می فرستند تا علت اصلی که به وجود آوردن زمینه های تخلف است. از دید مردم و رسانه هائی که از مرگ یک انسان متاثر شده اند مخفی بماند.

دلایل این درگیری ها چیست؟

3. اولین دلیل مسلما احساس عدم تعلق و عدم مالکیت است، یک شکارچی محلی از زمانیکه چشم باز کرده با نکن و نرو و نزن روبروست که آنجا قرق سلطنتی است، آنجا منطقه حفاظت شده است، آنجا مال دولت است، آنجا فلان است و بهمان است، پس کجا مال ملت است؟ و این حلقه گم شده حق ملت و دولت است که متاسفانه سازمان محیط زیست آن را گم کرده و به هیچ عنوان هم قصد توضیح دادن دلایل آن را برای مردم ندارد، ما میدانیم مسئولان محیط زیست هم می دانند که "دولت گمارده مردم است تا انفال را برای عموم مردم محافظت کند" ، اما فلان روستائی همجوار توران و خوش ییلاق و بمو و قمیشلو نمی داند و این وظیفه سازمان حفاظت محیط زیست است که برای مردم توضیح دهد که این عرصه ها متعلق به شماست و ما برای شما حفاظت می کنیم. این چنین است که مفهوم "ما و شما"، مفهومی حاکمیتی پیدا می کند و نه حفاظتی و این چنین است که مردم روستایی بدون احساس شراکت، تعلق و مالکیت می خواهند که حق تضییع شده خود را از این "ما" بگیرند و این جاست که تعارض به وجود می آید. "حسنعلی" قاتل می شود و "عبدالله" مقتول و"اسعد" محکوم  به اعدام. در حالیکه می تواند اینگونه نباشد.

ه -بهره برداری:

خداوند از سر لطف برای ما کشوری آفریده است ثروتمند که همه چیز دارد. از کوه و دشت و کویر و دریا و دریاچه و رود و آبگیر و حیواناتی به شدت گونه گون، اما برای بهره برداری از این "همه چیز" مدیریت لازم است و این مدیریت بی تردید میبایست با آگاهی و مشارکت عموم مردم باشد؛ بخصوص مردمی که در میان یا همسایگی مناطق چهارگانه زندگی میکنند. حساسیت و اهمیت آگاهسازی روستاییان و عشایر بسیار بیشتر از شهر نشینان است در حالیکه سازمان حفاظت محیط زیست اصولا آنها را به حساب نمی آورد. صحبت ما  بر سر بهره برداری عادلانه از طبیعت این کشور است که بخشی از مدیریت بهترین مناطق آن بر عهده سازمان حفاظت محیط زیست است. بی تردید ماموریت تمامی افراد سازمان محیط زیست از صدر تا ذیل از رئیس تا محیطبان، حفاظت عرصه طبیعت ایران است برای عموم مردم. اما سهم عموم مردم در بهره برداری و حفاظت این عرصه تا کجاست؟ و وظیفه مسوولان چیست؟ تردید نکنید که بهترین راه، کمک خواستن از مردم و رو راست بودن با آنان است.

یک سوال فنی:

چرا سالهاست که هیچ رکورد تازه ای از اندازه شاخ قوچ و کل مشاهده نشده است؟ علت چیست؟ آیا با پروانه، شکار شده اند؟ حاشا! اصلا وجود ندارند، من حاضرم در خدمت شما سروران بلند مرتبه تمامی شکارگاههای ایران را زیر پا بگذاریم، بجز تعدادی معدود، شکار بالای پنج سال نخواهید دید، آیا هزاران هزار قوچهای با شکوه آلمه و کل های باشکوه سیالان وقتی که با هم راه می رفتند شاخهایشان جنگلهای انبوه را می مانست خود به خود از صحنه گیتی محو شده اند؟ شما که این همه پروانه نداده اید پس چه شده اند؟ خوش خیال نباشید"بدون پروانه ها" همه را زدند و هیچیک هم به عنوان یک اثر طبیعی ملی به سازمان و به مجامع خارجی گزارش نشد. فقط یکی. یک آهو از قمیشلو که من هم آن را دیده بودم در چشمه آغل جنی فیلمش را هم گرفتم، فقط همین یک آهو توسط یک کانادائی چند سال پیش شکار شد و شاخش به عنوان رکورد ایران به ثبت رسید، می دانید چرا این یکی مانده بود؟ چون در سایه نابغه ای مثل"کاوه" می زیست. راستی "کاوه" کجاست؟ آیا زنده است؟ آیا بنگاه معاملات ملکی دارد؟ آیا مسافر کشی می کند؟ "کاوه" زمانی رئیس بازرسی محیط زیست اصفهان بود، یک نابغه واقعی، دریائی از تجربه، از شکارچی گری به محیطبانی آمده بود، بارها از حرف ها و کارهایش در شگفت شدم. اینها چه آدمهایی بودند؟

بی هیچ اغراقی در همه محیط های وسیع تحت مدیریتش اگر سنگی جا به جا می شد می فهمید؛ زیر هر بوته ای می دانست چیست. فلان میش لنگ را در میان هزاران قوچ و میش می شناخت که امسال دو قلو زائیده، پوتین از پایش در نمی آمد، شب و روز به مناطقش سر می کشید. در عین حال پشت میز هم مینشست، مدیریتش را هم داشت، بی آنکه تیری شلیک بشود، ضرب و شتمی صورت گیرد، کسی کشته شود، حتی خون از دماغ کسی بیاید، مناطق استان اصفهان را که تعداد بسیاری تفنگ و شکارچی دارد چنان اداره می کرد که کمترین تخلف اتفاق می افتاد، نمی توانم بگویم شکارچیان از او می ترسیدند، او همه را تک تک و به نام می شناخت و با همه رفیق بود، بی آنکه بترسند از او چشم می زدند، احترامش را داشتند، خجالت می کشیدند که از این رفاقت واحترام سوء استفاده کنند، چون برعکس مقامات بالائی، مردم را داخل آدم حساب میکرد، با آنان حرف میزد تکیه کلامش "قربان چشمت بروم" بود، و گر نه اگر می خواست با تهدید و قلدری و داغ و درفش و بگیر و ببند کار کند شکارچیان اصفهانی نسخه اش را می پیچیدند.  "کاوه" فقط یک پاترول کهنه داشت که نمی توانست حتی به گرد ماشینهای آخر سیستم شکارچیان هم برسد، اما همه با احترام پشت سرش می رفتند، نابغه یعنی چه؟ اگر این نیست پس کدام است؟ و سازمان محیط زیست از این نابغه ها بسیار داشت و دارد.

"سردار زهی" بلوچ که پس از سی سال خدمت، گنجینه ای از دانش طبیعت بود کجاست؟ مرد! امیرخان آهنی همتای سردار در کویر، او کجاست؟ در گوشه ای از شاهرود، دل خسته از نامردمی ها و ناسپاسیها و در انتظار پیوستن به سردار است، احمد عجمی کجاست؟ در قلعه بالا کامیون می راند، زاهدی راننده مینی بوس است، امینیان در کارخانه گچ کار می کند، بیژن دره شوری کجاست؟ برای خودش عکس می گیرد، فرهادی قزوین هم همین روزها می رود و هرمز محمودی هم، این نامها را که بردم آسان نگیرید، هر یک نابغه ای بودند و هستند، در کار خود و حتی در نسل میانی که هنوز کار میکنند، به اضافه نسلهای جوانتر که تازه استخدام شده و تشنه کارند اما متاسفانه روسای محیط زیست با کشیدن دیوار دور پردیسان، خود را از دریای تجربه اینان محروم ساخته اند. مجسم کنید اگر کاوه برای جوانها راز "مدیریت بی شلیک" را توضیح می داد اکنون "عبدالله" زنده بود و " اسعد" خارج از زندان، خداوند نیز مشاوره را تاکید فرموده. کاری که در سازمان محیط زیست فراموش شده؛ کجاست شورای مشاوران از میان بازنشستگان که قرار بود تشکیل شود، حداکثر هر از چندی جمع آمدنی نیم روزه در سطح مدیر کل و یا دو ساعته به مناسبت روز محیطبان، با سخنرانی های کلیشه ای دو ساعته و اهدای لوح به محیطبان نمونه برای نگهداری یوز، راستی "یوز" گفتم ببرهای عزیز کرده چگونه اند؟ آیا هنوز خر می خورند؟ 

بگذریم داشتیم از مشاوره حرف می زدیم، اما مشاوره با چه کسی؟ با کسی که حد اقل در یک زمینه از شما بیشتر بداند نه مانند مشاور آن رئیس بیست سال پیش که تنها اثرش در مشاورت اینکه پروانه های ویژه سفید امضاء در جیبش بگذارد، دار و دسته راه بیندازد، به صغیر و کبیر رحم نکند و یک روز هم از بابت "مشاورت" لباس رزم بپوشد، در جاده چالوس روی آسفالت دراز کش کند و کلی را که هر روز پوست میوه های هتل گچسر را می خورد و با بچه ها بازی می کرد از بیست و پنجمتری با گلوله بزند و موجب خنده حضار حاضر در صحنه شود و باعث خجالت و آبروریزی رئیس سازمان محیط زیست،

آری عزیزان، سروران، مشاور هم می گیرید نه از این قماش که از جنس امیرخان آهنی و سردار زهی بگیرید تا به کارتان بیایند، چه در مورد مدیران و چه مشاوران، بنده با تمام قد قربان قد اعضای محترم هیات علمی دانشگاه میروم، اما باور کنید که مدیریت در سازمان حفاظت محیط زیست بخصوص در بخش محیط طبیعی آن، مدیریت خاصی است، در این جا باید با پوتینهای خاکی به کلاس درس آمده و دکتر شده باشی مانند صدوق و همدانیان و کهرم و ضیائی و کرمی و مجنونیان و بیات و کیابی و دره شوری و دیگر و دیگران. در اینجا میبایست اول معرفت کردگار را از لای اوراق درختان سبز آموخته باشی بعد پشت میز بنشینی.

شکی نیست که عموم مردم در یک سطح آگاهی قرار ندارند و باید آنان را آگاه کرد و "آگاه سازی"، بخش مهمی از وظایف سازمان حفاظت محیط زیست است، سازمان محیط زیست بنا بر وظیفه خود که در همه عرصه های کشور و با همه مردم سر و کار دارد می بایست مردمی ترین و دست یافتنی ترین ارگان و اداره و سازمان کشور باشد در حالیکه اینگونه نیست. زمان شاه که سازمان دست شازده ها اداره می شد و مردم دخالتی نداشتند، آنها کار خودشان را میکردند و با مردم حرف نمی زدند، شاید که "مردم" را داخل آدم حساب نمیکردند، اما بعد ازانقلاب چی؟ انقلابی که مردم به وجود آوردند و به گفته بنیانگذار آن، همین مردم صاحب آن اند. بی هیچ تردیدی هم اکنون هم سازمان حفاظت محیط زیست که می بایست بر حسب وظیفه ذاتی خود، مردمی ترین سازمان ها باشد، سازمانی است بسیار دور از مردم. سازمانی است به شدت سم ٌبکم، نه با مردم حرف می زند نه به حرف ها گوش می کند و نه خود را موظف به شرکت دادن مردم می داند. درحالیکه بی هیچ مداهنه ای این مردم، مردم خوبی اند، هزار بار ثابت کرده اند که در صورت نیاز از تمامی مال و جان خود برای حفظ کشور مایه می-گذارند. جنگ تحمیلی بر این مدعا شاهد است و در زمینه حفاظت از محیط زیست هم همینطور؛ مگر در همین توران نبود که یوز ایرانی را می کشتند و آتش می زدند اما اینگونه شد که پس از یک حرف زدن ساده و پس از یک آگاه سازی مختصر، یکی از گله داران که تا چندی پیش یوز را دشمن می داشت توله یوزی را به قیمتی گزاف خرید و در اختیار  محیط زیست گذاشت که هم اکنون در خراسان شمالی نگهداری میشود. بد همکاران خود را گفتم، بگذار که خوبیشان  را هم بگویم، چه وقت شده است که محیط زیست این کشور نیاز به یاری آنان داشته و دریغ کرده اند. همواره با قلم و قدم و گفتار در مواقع بحرانی به یاری طبیعت کشور برخاسته اند، اما جواب سازمان حفاظت محیط زیست به آنها چه بوده است؟ یکی را ممنوع القلم کرده و یکی را ممنوع القدم و باقی را نیز با تفرعن و بی اعتنائی تمام به حساب نیاورده.

واقعا نمی دانم که در ساختمان پردیسان  بخصوص در طبقات بالائی آن چه رازی است که این همه روسا را از مردم دور می¬کند، مردمی که برای حفظ طبیعت ایران این همه به آنان نیاز است، در ساختمان خیابان ویلا هم آن   وقت که ریاست محیط زیست در آن جا بود، اینگونه بود، نمیدانم چه رازی در میان است.

کسانیکه تا دیروز مردمی بودند به محض اینکه به پردیسان می روند دور خود دیوار می¬کشند و خود را از مردم دور می کنند. حتی از مدیران میانی خود، آنها با این کار، خود را از گنجینه ای از تجارب ذی قیمت محروم می کنند و این چنین است که شکست می خورند؛ در میان مدیران کل، مدیران شهرستانها، محیطبانان، بازنشستگان، شکارچیان و روزنامه نگاران، اقیانوسی از علم و تجربه نهفته است که مدیران پردیسان خود را از این پهنه پهناور محروم می کنند و نتیجه همین می شود که شده است. یکی مقتول، یکی قاتل و یکی محکوم به اعدام.

حوزه ریاست محیط زیست که سرانجام آن به رئیس ختم  می¬شود به جز مشاوران همراه هیچ مشاور و مشاوره ای را نمیپذیرد، هیچ انتقادی را بر نمی تابد، هیچ حرفی با مردم و روزنامه نگاران و رسانه ای ها ندارد. روزنامه نگاران را به جرم نوشتن و گفتن چند جمله که  خلاف میل آنها باشد ممنوع المصاحبه و ممنوع الکلام می کنند و نهایتا شکایت و نشر اکاذیب و تشویش اذهان و ... واقعا  چه راز و چه رمز و چه چیزیست برای پنهان کاری که روزنامه نگار نهی شده است از اطلاع و اطلاع رسانی، خدای نکرده حساب و کتابی؟ استغفرالله،  بی هیچ اطلاع  و اطلاع رسانی به عموم مردم آن هم در سازمانی که  ذات وظیفه اش  بر مردمی بودن  موکد است و در این میان خبر آخرین شاهکار حضرات را هم که شنیدید، خبر فروش بخشی از پارک پردیسان، نه ! اشتباه نشنیده اید، به گوش هایتان شک نکنید، خبر را دوباره بخوانید: "بخشی از پارک پردیسان توسط سازمان حفاظت محیط زیست به فروش می رسد" حق دارید، اصلا باور کردنی نیست، حتی در حد شایعه هم پشت آدم را می-لرزاند، به کجا داریم می رویم، به کجا چنین شتابان، شتابان برای حراج آنچه که داریم و نداریم، بشتابید، یک حراج واقعی این جاست، خبر را شنیدید حال پیش از اینکه از شوک اولیه بیرون بیائید قیمت را هم داشته باشید، "پارک پردیسان متری هشت هزار تومان" و یادمان نرود که تخم مرغ شانه ای نه هزار تومان است، واقعا شرم آور است، آخر جواب کودک دو ساله "عبداله" را چه می دهید؟ پدرش برای چه چیزی کشته شد؟ محیطبان در دورترین و بدترین شرایط زیست برای حفظ محیط زیست جان خود را می بازد در عوض سازمانش مرکزی-ترین و نزدیک¬ترین نقطه محیط زیست را به حراج می گذارد.

آیا میدانید پارک پردیسان کجاست؟ در غرب کلان شهر تهران در کنار بزرگراه همت، آیا "همت" جانش را برای این داد که شما باغچه خانه اش را بفروشید؟ آیا هر روز که با اتومبیلهای شیک به پردیسان می آئید نام "همت" را نمی بینید؟ آیا میدانید که بود؟ یکی از جوانهائی که گرانبهاترین داشته اش یعنی جانش را به داو گذاشت و از خاک این کشور دفاع کرد، آیا تنها نام "همت" کافی نیست که حتی از اندیشه چنین کاری عرق شرم بر پیشانی آدم بنشیند؟ آیا سازمانی که عرضه نگهداری باغچه خانه اش را ندارد می تواند داعیه حفاظت دور افتاده ترین نقاط محیط زیست کشور را داشته باشد؟

آقایان، مگر نه اینکه کلیه خرید و فروش های دولت می بایست از راه های قانونی انجام بگیرد، از طریق مزایده و مناقصه و از مبلغی به بالا نیز ترک مزایده و مناقصه ممکن نیست، امیدوارم که این شایعه صحت نداشته باشد، اما اگر واقعا به پول فروش پردیسان نیاز دارید چرا قانونی عمل نمی کنید؟ به مزایده بگذارید، قیمت پایه را متری هشت هزار تومان گذاشته اید؟ "ما" نه هزار تومان می خریم و این "ما" یعنی تمامی دوستداران این کشور و دوستداران طبیعت و محیط زیست این کشور، قانونا اعلام مزایده کنید، ما هم شرکت می کنیم و اطمینان داشته باشیدکه در صورت برنده شدن در مزایده قصدمان بساز و بفروشی و آپارتمان و هتل سازی نیست، در پردیسان پارکی خواهیم ساخت که دنیا از دیدنش انگشت به دهان بماند. آنگاه معنای مشارکت مردمی را خواهید فهمید، چیزی که به شدت از آن گریزانید، آنقدر با مردم حرف نمی زنید که شائبه پنهانکاری و "زیرزیرکی" کارکردن پیش می آید، قضیه پارک پردیسان اتفاقی کشف شد، مدتها سکوت کردید، نه تائید و نه تکذیب، قضیه حسابی که رو شد، شروع کردید به تکذیب کردن که از هر نوع تائیدی روشن تر بود، حالا هم که قضیه واگذاری بخشی از پارک ملی گلستان پیش آمده است؛ باز هم حضرات مشغول تایید و تکذیب بازی هستید، تا کی تشت گلستان هم از بام بیفتد؛ راستی چند قضیه پنهان دیگر دارید که برای کشف نشدن آنها از قلم و خبرنگار و دوربین و تصویربردار می ترسید؟

رئیس سازمان در جلسه ای  پیشنهاد کرده است که برای رفع مشکلات مالی سازمان می¬توان بخشی از پردیسان را فروخت! زهی تاسف  جناب رئیس عزیز، لطفا قدری دقت کنید، دیگران با داشتن طبیعتی کمتر از یک هزارم ما، میلیاردها دلار درآمد دارند و مجبور نیستند جائی را بفروشند؛ بلکه با مدیریت درست، داشته-هایشان را نگهداری و از آن بهره برداری میکنند، عیب کار شما کارنشناسی و عدم مدیریت است. در بیانه ای هم فرموده اند "برای استفاده از ظرفیت اصل 44 قانون اساسی و غیرو ...! آفرین، ماشاء الله، براوو، زهازه! سر انجام سپردن کار مردم به دست مردم را شروع کردند، منتهی از حیات خلوت! الاهی قربانتان بروم، اگر می خواهید اصل 44 قانون اساسی را اجرا کنید چرا از پردیسان شروع کرده اید و چرا از بلوچستان نه از کرمان و خراسان و سمنان نه، مگر در بیست سال گذشته این همه پیشنهاد از بخش خصوصی نداشتید که می خواستند با سرمایه شخصی در دور افتاده ترین نقاط کشور اصل 44 را اجرا کنند؟ چرا با همه آنها مخالفت کردید و میخواهید از پردیسان شروع کنید؟ میدانید عیب کار کجاست؟ عیب کار اینجاست که با مردم رو راست نیستید.

آیا میدانید چه چیزی باعث پاشیدن خوش ییلاق شده است؟ مگر نه اینکه زمانی بهشت شکارچیان دنیا بود، مگر نه اینکه"دشت زردآبه" آن، زمانی بزرگترین کلنی زیست یوز پلنگ در دنیا بود،  به خوبی مردم اطراف خوش ییلاق را می شناسم، از خیج و کلاته خیج و مزج  و جیلان و ری آباد و بکران و کاشیدار، روحیه ای دارند که اگر با آنها رو راست باشید، اگر با آنها صحبت شود چه همکاریها که نمیکنند.

به خوبی مردم اطراف توران را میشناسم، از خانخودی و قلعه بالا و زمان آباد و طرود، اگر با آنها صحبت شود...

به خوبی مردم اطراف گلستان را میشناسم از آق قمیش  و ساری قمیش و تنگراه وآرمودلو و زاو و سولگرد، اگر با آنها صحبت شود ...

به خوبی مردم اطراف بمو و کلاه قاضی و قمیشلو و موته را میشناسم. اگر با آنها صحبت شود یا می شد...

اگر با آنها صحبت شود یا می شد که مناطق همجوار آنها نه مال دولت بلکه مال خود آنها است، اینگونه نمی-شد، آنها مثل ملک طلق خود از قوچ و میش گلستان و خوش ییلاق و پرور، از آهو و جبیر و گور و یوز توران، از کل و بز  کلاه قاضی محافظت می ئکردند، با آنها حرف بزنید، آنها را در عواید طبیعت اطرافشان که در آن زاده شده و بالیده اند شریک کنید، برای آنها توضیح دهید که اگر "اکوتوریزم" را جدی بگیرند و در آن سهیم باشند عوایدی بسیار بیشتر از گوسفندداری خواهند داشت.

گردشگری طبیعت یکی از راههای مهم و هوشمندانه بهره برداری از طبیعت است. گردشگری این روزها از نظر مالی و اشتغالزائی در دنیا حرف اول را میزند، بیش از یک هزار و پانصد میلیارد دلار گردش مالی و سه تا ده نفر اشتغال زائی به ازای هر توریست و در این میان  کشور ما که جوانترین کشور دنیاست با پتانسیلهای بی نظیر طبیعت  خدادادی از این صنعت، بی بهره؛ کشور ما علاوه بر مواهب بی نظیر طبیعی که در زمره بالاترین درجات تنوع طبیعی در دنیاست دو ویژگی نیز دارد، اول جوانترین کشور دنیا و دوم همسایگی با بزرگترین تولید کننده مواد  مخدر دنیا  و اگر بپذیریم که بیکاری ام الفساد است، می پذیریم که با این همه داشته های طبیعی و مردمی، بسیار کم کار کرده ایم و با تصمیمات نابخردانه، بسیار به نسل جوان بدهکاریم. بحث من تنها محیطبان شهید شده نیست. محیطبانانی که با اجرای مقررات ناقص و سیاستگذاری های غلط هم که در آینده در خطر شهادت اند مورد نظر من است، علاوه بر این خیل بی شمار جوانانی که میتوان با ایجاد شغل و در آمد از قبل طبیعت ایران آنان را از دهها انحراف و خطر بالقوه نجات داد در این زمره اند.

در میان رشته های گوناگون گردشگری، اکو توریسم به دلیل ارزآوری و اشتغالزائی، بالاترین مقام را دارد. این روزها برای هر توریست معمولی روزانه حدود پانصد دلار در نظر میگیرند و برای گردشگری طبیعت روزانه حدود  هزار و پانصد دلار و از بین هشت شاخه اصلی "اکوتوریزم" شاخه شکار و صید بالاترین رقم را دارد، گاهی تا پنجاه هزار دلار، که سازمان محیط زیست با سیاستگذاریهای خلق الساعه و به اصطلاح دلسوزانه، کشور و جوانان را از این همه درآمد کلان محروم می کند، در حالیکه کشورهای دیگر با داشتن مساحتی بسیار کمتر از ایران، میلیاردها دلار در آمد دارند. باز هم یاد بانوان دلسوزی که با چشم مهربان و حرکاتی آرام به قاتلین گنجشکها، چکاوکها و بلبلها غذا میدهند می افتم.

لطفا باز هم فریادتان بلند نشود، در این جا سر کلامم با مردم عادی، دانشجویان احساساتی و دختران دانش آموز نیست، صحبت من مستقیما با مدیران تصمیم¬گیر سازمان حفاظت محیط زیست است، یک کلام اینکه :

کسی که می خواهد طبیعت این کشور را مدیریت کند می بایست خود، از جنس طبیعت باشد، باید بداند که در طبیعت هم لطافت هست و هم خشونت، حد اعلای خشونت؛ باید بداند که شیر و ببر و پلنگ و گرگ هویج نمی¬خورند، غزال خوش خرام زیبا چشم روی هوا جیغ زنان پاره پاره می شود، باید بداند که مار پیتون با عضلات درهم پیچیده اش آنقدر به بدن آهو فشار می¬آورد که زنده زنده تمام استخوانهایش خرد می شود، آری حرف شما را هم قبول دارم، آنجا عمق طبیعت است و حیوانات "طبیعی رفتار می¬کنند" اما در اینجا با شما موافق نیستم، این موضوع تا جایی واقعیت دارد که انسان – اشرف مخلوقات ! در طبیعت دخالت نکرده باشد، آیا شما هنوز در غار زندگی می¬کنید؟ و به اندازه همه جانداران دیگر در طبیعت موثرید؟ اگر اینطور باشد حرفتان قبول است، اما زمانیکه انسان با تکیه بر دانش و تکنولوژی خود هزاران هزار هکتار جنگل و مرتع و دریا و دریاچه و تالاب را نابود کرده و موجب از بین رفتن زیستگاه ها واز بین رفتن هزاران هزار جاندار می شود، زمانیکه با اختراع کودهای شیمیایی که کبکها و قرقاولها آن را به جای دانه بر می¬چینند و هزاران هزار می میرند، حق گفتن چنین حرفی را دارد؟

آیا زمانیکه با راه انداختن "کشتارگاه" صنعتی، روزانه میلیون¬ها میلیون مرغ و جوجه و گاو و گوسفند را با خفه کردن و شوک الکتریکی و فرو کردن دشنه می¬کشد، حق گفتن این حرف را دارد؟ آیا جان مرغی که خود می پرورید، بره ایکه خود بزرگ می کنید، گاوی که هر روز شما را می بیند و بعد با  نامردی کامل در حالیکه با چشمان معصومش شما را نگاه میکند به کشتارگاه می¬فرستید از جان کبک و قوچ و کل و گوزن ارزش کمتری دارد؟ آیا به مرغ مرغداری به چشم کدو تنبل نگاه می کنید؟ آیا بره ای که پروارش می کنید و نمی¬داند اما  شما می دانید که چند ماه بعد کارد به گلویش خواهید گذاشت و زیر باقلا پلو دفن خواهد شد؟ دلم می خواهد بدانم حضرت استادی که ساعت سه بعد از ظهر از سر دلسوزی، شکار را ممنوع می کند، ناهار چه خورده است؟ آیا به فرض مسواک نکردن هنوز رشته های جوجه کباب و ماهیچه بره، لای دندانهایش هست یا نه؟ جنس ماهیچه از پلیمر و پلاستیک نیست، بخشی از بدن یک حیوان است، راستی ران دوست دارید یا سینه؟

لطفا داد و فریاد راه نیندازید. انسان هم جزئی از چرخه طبیعت است و مثل هر موجود طبیعی دیگری باید بخورد و خورده شود- به همین صراحت-.

لطفا اشک و آه راه نیندازید که انسان شکارچی قاتل، تفنگی دارد که از سه کیلومتری میزند و چه  و چه ها، این حرف ها کهنه است، نخ نماست، خود گول زنک است، تاریخ مصرف دارد، به هیچ وجه تکنولوژی یک تفنگ شکاری، یک در میلیارد هم به تکنولوژی جنگل بریها و کارخانه ها و پسابها و آلودگیهای هوا و زمین و آب شما نمی رسد که میلیونها میلیون جاندار را می کشد، آیا کشتن میلیونی گناه نیست؟ ماهیها دهان زنان به سطح آب نمی آیند و نمی¬میرند؟ آیا دلفینها و نهنگها از دست کشتی های شما به ساحل نمیزنند و خودکشی دست جمعی نمی کنند؟

آیا گناه یک شلیک فردی بیشتر از کشتار دست جمعی است؟ آیا کر نمیکنید که بز را گرفته و دزد را رها کرده اید؟ لطفا پستان به تنور نچسبانید. فرهنگ قتل و خشونت را ترویج نمی کنم، از واقعیات حرف میزنم. من به عنوان یک انسان، به عنوان  یک ایرانی حاضرم که هزار کل و بز و قوچ کشته شود اما یک مو از سر "عبدالله و اسعد" بیهوده کم نشود.

دوستان، عزیزان، برادران، سروران به خدا راه را عوضی می روید. به قرآن مسیرتان اشتباه است، سرنا را از سرگشادش می زنید، کل و قوچ، چه شما بخواهید و چه نخواهید به دلایل بسیار زیاد در این کشور هر روز کشته می شود. نگذارید خون عبدالله نابود شود و سر اسعد به بالای دار برود، سوال؟ کجا کل و قوچ کشته می-شود؟ همین جا، در همین کشور، لطفا خودتان را گول نزنید، ده ها، بلکه صدها برابر پروانه های داده و نداده شما در این مملکت حیوان کشته می شود. بپرسید، از مدیران کل، از محیطبانان که در ده سال اخیر چند مورد تخلف در سراسرکشور گرفته¬اند، با موافقت آنان  عدد به دست آمده را ضرب در صد –اگر نگوئیم هزار– بکنید، تقریبا رقم واقعی شکارهای بی¬مجوز به دست می آید. شکارهایی که حتی روح شما از آن خبر ندارد. اما واقعیت دارد و شما تصور می کنید که با ندادن پروانه، شکارچیان قاچاق تفنگ ها را غلاف می کنند، دندانهایش را مسواک می-کنند و بعد از " .... " و بوس  به پاپا و ماما شب بخیر می گویند و لالا....

نه دوستان عزیز موضوع این نیست،  آن چه که در بیابان اتفاق می افتد لزوما آنی نیست که شما در پردیسان تصور می کنید و اینجاست که نقش "پوتین" خود را نشان می دهد، لطفا صد قدمی در گرمای طرود و سرمای سهرین راه بروید، اگر سکندری نخوردید و خار به پایتان نرفت و تلف نشدید آن گاه  قانون وضع کنید.

دوستان عزیز، گرامیان، عزیزان، روسا، لطفا غضب نکنید"کاملا" نمی توانیم خلاف جریان آب شنا کنیم و در همه موارد بر عکس دیگران باشیم. همه دنیا از طبیعتشان و حیات وحششان بهره برداری می کنند. اما در این کشور، ما جلوی یک حق مشروع را که می تواند برای کشور ارزآوری و اشتغال زائی کند می گیریم. آخر چه فرقی است میان مجوز قطع یک درخت پانصد ساله یا یک کل پانزده ساله؟ آیا این یکی جان میدهد و آن دیگری در سکوت فرو می افتد؟ البته فرق هست. خودتان پیدا کنید، اما یک واقعیت را در طبیعت برایتان بگویم، شاید که نشنیده اید و یا وقت نکرده اید که بخوانید: طبیعت برای ادامه حیات نیاز به قویترین موجودات دارد تا بتواند سختیها را تاب بیاورد و برای تولید این قویترین موجود نیاز به قوی ترین ژنها دارد. پیچیدگی های طبیعت خداوندی بسیار است، بشر با این همه دانش حتی به  یک در میلیارد آن هم نرسیده است، اما تا جائیکه میدانیم  قوچها  در سنین بین شش تا نه  و کل ها بین سنین هفت تا ده سال، قویترین ژنها را دارند، پس از آن قوچهای ده سال به بالا و کل های یازده سال به بالا اگر موفق به جفتگیری هم بشوند ژنی ضعیف وارد می کنند، بچه ای ضعیف یا ناقص به دنیا می آورند که برای ادامه حیات در طبیعت شانسی ندارد. فقط با شاخهای بلندتر و نیروی بدنی بیشتر مزاحم جفتگیری جوانترها میشوند یعنی که نوعی علف هرز و  بوته مهاجم و مزاحم در مزرعه یا درخت بی بار و بر مزاحم در باغ که میبایست برای اصلاح باغ و مزرعه آنها را از ریشه برید، کاری مثل هرس باغ برای بار آوری بیشتر، که اگر اجازه این نوع بهره برداری را ندهیم، علاوه بر مزاحمت، خود آن کل یا قوچ در همان سال یا سال بعد تاب سرما، پرتگاه و بهمن را نمی آورد و یا با درد و رنج بسیار توسط گرگ و پلنگ  و شغال تکه و پاره میشود. متاسفانه آنهایی که در دفترهای گرم و نرم می نشینند و قانون وضع می کنند چندان خبری از رازهای طبیعت ندارند، در حالیکه یک توریست شکارچی بابت شکار یک کل، یک قوچ و چند گراز پیر پولی در حدود سی تا پنجاه هزار دلار خرج می کند و با این پنجاه هزار دلار چه درآمدهایی که برای کشور نمی آید و چه شغلهایی که برای جوانان ایجاد نمی¬شود. من خود به شخصه حاضرم هزار کل و قوچ پیر بمیرند، اما دهها علی و حسین و فریبرز و کورش و البرز و آرش و اکبر به دامن اعتیاد نیافتند، بحث بهره برداری را همین جا می بندم. به جز یک موضوع، اصل 44 قانون اساسی.

اصل 44:

در ایران دقیقا 16.676.734 هکتار به عنوان مناطق چهارگانه محیط زیست در قالب بیست و شش پارک ملی، سی و پنج اثر طبیعی ملی، چهل و دو پناهگاه حیات وحش و یکصد و پنجاه منطقه حفاظت شده تحت مدیریت سازمان حفاظت محیط زیست قرار دارد. حتی بر اساس این اعداد و آمار، نقشه ها و اطلس های زیبائی نیز چاپ شده است اما خبرگان می دانند که واقعیت غیر از این است، در بسیاری از مناطق، سازمان تنها بر روی کاغذ صاحب و مدیر است، تصور می کنم که اگر خود را گول نزنیم، منصف و واقع بین باشیم بهتر می توانیم تصمیم بگیریم و برنامه ریزی کنیم، تقریبا در داخل خود همین پایتخت پارک ملی داریم، خجیر و سرخه حصار، وجدانا سازمان مالک چقدر از آنها است؟ قدیمی ترین پارک های ملی ایران و شاید جهان که هر روز در معرض تهدید و تعرض است، از شهرک زیتون که بگذریم چند کیلومتر آن سو تر روزی نیست که ماموران ورجین با سرایداران آپارتمان برجهای تازه ساز درگیر نباشند. کمی دورتر، پارک ملی لار، یکی از ارزشمندترین زیستگاههای دنیا، گوسفند و سگ و چوپان از در و دیوارش بالا می رود، در زیباترین نقطه اش فنس و سیم خاردار می کشند و مامورین نیز به مصلحت، مجبور به مماشات اند، در پناهگاه های حیات وحش تا اعماق مناطق امن، خر می رانند و گوسفند می چرانند، در توران آنقدر گوسفند و سگ و آغل و چوپان و شتر هست که حیات وحش فلک زده آن به هنگام کوچ گوسفندان عزا می گیرد.

دوستان عزیز میدانید که من می دانم و هر قدر هم که سفارش کنید جلوی دانستن مرا نمی توانید بگیرید، که جز من بسیاری دیگر هم می دانند، اما شاید صلاح نمی دانند بگویند، چاره کار مسلما راه ندادنها و به فلان جا نبردن ها و نگفتنها و ننوشتنها و تصویر نگرفتن ها و بستن دهان ها نیست، چاره کار روبرو شدن با واقعیت¬ها و اتخاذ تصمیمهای درست و گاه شجاعانه است، با آسه برو و آسه بیا و این نیز بگذرد کاری درست نمی شود، درست است که تازه آمده اید و به زودی هم انشاءالله در کسوت وزیری، وکیلی، سفیری خواهید رفت و دیگر پشت سرتان را هم نگاه نخواهید کرد که آخر این چه کاری بود به ما دادند، بی تردید پیشینیان شما هم چنین اندیشیدند و چنان عمل کردند که حالا کار به اینجا کشیده است. بیائید منشاء اثر باشید. در چند صباحی که به هر تقدیر صاحب امضاء شده اید درست تصمیم بگیرید و درست عمل کنید، خداوند همیشه نعمت منشاء اثر بودن را به انسان عطا نمی کند، پس تا فرصت هست دریابید و با تصمیمات درست نعمتش را پاسخگو باشید. بعد از شما نیز مستاجران جدید پردیسان خواهند آمد، آنها چگونه خواهند اندیشید و چگونه عمل خواهند کرد، چه مدت طول خواهد کشید که ناواردی ها و ناشی گری هایشان جان چند انسان دیگر را به خطر بیندازد؟ این دور و تسلسل باطل تا کی خواهد بود؟ چرا با واقعیت ها روبرو نشدند؟ نشدید و نمی شوند؟ واقعیت چیست؟ واقعیت از یک سو وجود شانزده میلیون هکتار از بهترین عرصه های طبیعی کشور در اختیار سازمان حفاظت محیط زیست است که حفاظت آن با  مرارت بسیار و با هزینه بسیار مالی و جانی انجام می گیرد و مشخص نیست که، فایده ملموس این حفاظت¬ها برای جوانترین کشور دنیا با آمار بالائی از بیکاری چیست؟ از سوی دیگر وجود عده ای علاقمند به طبیعت این کشور است که می خواهند به هر دلیل پولشان را بی هیچ امید افزایشی خرج نگهداری طبیعت و حیات وحش کشور کنند و صرف ایجاد در آمد و اشتغالزائی برای جوانان، راه کار قانونی هم موجود است، اجرای اصل 44 قانون اساسی، اما سازمان محیط زیست بی هیچ دلیل روشنی سالها است که با آن مقابله می¬کند.

اصل 44 می گوید نظام اقتصادی جمهوری اسلامی ایران بر پایه سه بخش دولتی، تعاونی و خصوصی، با  برنامه ریزی منظم و صحیح استوار است. بخش خصوصی شامل آن قسمت از کشاورزی، دامداری، صنعت، تجارت و خدمات می شود که مکمل فعالیتهای اقتصادی دولتی و تعاونی است ..."

واقعا نمی دانم اشکال کار در کجاست، از یک سو محیط زیست برای نگهداری مناطقش مشکل دارد، از دیگر سو عده ای بدون هیچ چشمداشت مالی میخواهند در نگهداری مناطق به سازمان کمک کنند، راه قانونی نیز وجود دارد، مشکل کجاست؟ سازمان محیط زیست با کدام یک از مفاد این اصل مخالف است؟ چرا بیست سال است که از این قانون استفاده نمی کند، سپردن کار مردم به مردم و به وجود آوردن احساس مالکیت و تعلق خاطر در آن¬ها بخصوص در زمینه حفاظت طبیعت و تکثیر حیات وحش می تواند از بسیاری از گرفتاریها از جمله حمله و درگیری  شکارچی و محیطبان پیشگیری  کند.
چقدر هزینه نگهداری مناطق چهارگانه تحت مدیریت سازمان می¬شود و اصولا منظور از این حفاظت چیست؟

اگر منظور به تنهایی حفاظت از گونه ها و ژنهای زیستی برای آیندگان  است، قبول است اما کافی نیست، همچنان که در هیچ کجای دنیا هم کافی نیست، پس سهم نسل حاضر از این حفاظت ها کجاست؟ همه جای دنیا با تعریف مناطق حفاظت شده و زون بندی آنها به مسئولیت جهانی خود که حفاظت از گونه¬ها و ژن ها است عمل می کنند اما در عین حال بهره برداری و ایجاد اشتغاال نیز دارند، سازمان حفاظت محیط زیست به چه منظور با هزینه های گزاف از مناطق تحت مدیریت خود "حفاظت" می کند، اگر حفاظت گونه هاست که خیلی موفق نبوده است، شاهد مدعا انقراض ببر ایران و کاهش در حد انقراض یوز و گور ایرانی است. اگر هدف، حفاظت مناطق است که باز هم موفق نبوده است، شاهد زنده آن خشک شدن دریاچه ارومیه و از بین رفتن پارک ملی آن  است. اگر بهره برداری است که اجازه نمی دهد. شاید به دلیل "عدم توجیه اقتصادی" است که دائما با مشکل بودجه مواجه است، بالاخره در جائی مثل مجلس شورای اسلامی یا برنامه و بودجه یا دیوان محاسبات از آنها سوال می شود که این مناطق را با این همه هزینه برای چه حفاظت می کنید؟ و توجیه منطقی و اقتصادی آن برای کشور چیست؟ اگر برای حفاظت مشکل ندارید پس چرا وضع اینطور است، اگر مشکل دارید چرا از مردم کمک نمی¬گیرید و آنها را سهیم نمی کنید؟

واقعا جواب سازمان برای این سوال چه می تواند باشد؟ رسیدن به استانداردها و اعداد و ارقام معیارهای جهانی حفاظت محیط زیست؟ به چه منظوری؟ آیا مثل دیگران از این مناطق بهره-برداری هم  می کنید؟ تازه علاوه بر مناطق چهارگانه چیز دیگری هم اضافه کرده اند، "مناطق شکار ممنوع" که توجیه قانونی چندانی هم ندارد، می توانید به سایت سازمان حفاظت محیط زیست مراجعه کنید و تعریف مناطق شکار ممنوع را بخوانید: در زیستگاههایی که با ویژگیهای بارز که جمعیت جانوری آنها  به دلیل شکار بی رویه رو به کاهش است ... و الله که این تعریف هم موجب تفریح است، اهل بخیه می دانند که سازمان به دلایل بسیار نمی¬تواند حتی از پارک های ملی و پناهگاه های حیات وحش خود به خوبی محافظت کند، چه رسد به شکار ممنوع و غیرو. چرا اصرار به اضافه کردن دارد. به خود او مربوط است، اما همه اینها بی آنکه برای کشور، برای مردم و برای جوانان مملکت فایده ملموسی داشته باشد چه سودی دارد؟ بی تردید بهترین راه حفاظت و نگهداری پر هزینه مناطق چهار و پنج و شش گانه فقط و فقط اجرای اصل 44 قانون اساسی است، اصلی که می تواند با مدیریت خوب و نظارت همه جانبه بسیاری از گرفتاریهای سازمان حفاظت محیط زیست، از جمله رویاروئی بیهوده محیطبانان با مردم را حل کرده و موجب توقف یا حداقل کاهش این کشت و کشتارها بشود. از سوی دیگر با مدیرت درست این مناطق می توانند به راحتی مشارکت و سرمایه گذاری خارجی داشته و از طریق ارز آوری و ایجاد اشتغال در درجه اول برای مردم بومی و محلی و بعد برای کل کشور بسیار مفید فایده باشند.

و – چه کنیم نکشیم و کشته نشویم:

قانونی که امکان اجرای آن فراهم نیست، قانونی که تالی فاسد دارد، قانونی که بسیاری از مردم آن را رعایت نمی کنند، قابل بازنگری و حتی لغو است، قوانین وضع شده توسط بشر مسلما کلام خدا نیست، میتوان آنها را ملغا کرد، حال برای جلوگیری از این همه قتل و کشتار، مدیران محیط زیست بسیار بزرگ منشانه می¬بایست قوانین و مقررات خود را بازنگری و به روز کنند، قوانین غیر کارشناسانه تالی فاسد دارد، علاوه بر همین کشتن-ها و کشتهشدن ها دیده ام کسی را که عقاب را بی هیچ دلیلی میزند، میخندد و آن را به عنوان طلبش ازسازمان محیط زیست قلمداد میکند. همه را به حساب بی شعوری و بی فرهنگی نگذاریم، علاوه بر توانایی عدم امکان اجرای برخی از قوانین، برخی نیز واقعا ایجاد لجبازی می کنند. قدیمی ها "استوار حسینی" را یادشان می آید، گروهبانی که از ژاندارمری به کانون شکار و نظارت بر صید آمده بود، با فرهنگ وکیل باشی ژاندارمری، میزد و فلک می کرد و فحش می داد، شکارچیها هم به تلافی  شبی  بیست آهو می زدند، گوشتشان را تقسیم می کردند، کله و پاچه و شکمبه آهوها را از دیوار خانه استوار حسینی و پاسگاههای شکاربانی به داخل پرت میکردند که: "این هم به تلافی بد اخلاقی و بی ادبی". مدتهاست که این فرهنگ از بین رفته اما برخی از مدیران واضع قانون که این عوالم را درک نکرده اند، نمیدانند که به دلیل سوء مدیریتها ورفتارهای غلط، این فرهنگ در حال برگشت است و بسیار خطرناک است؛ از زدن عقاب و دلیجه که به هیچ دردی نمیخورند شروع و به قتل محیطبان ختم میشود. بدون هیچ دلیلی پروانه نمیدهند. توضیح هم برای مردم نمی دهند "نمی دهیم" یک کلام و دیگر هیچ، دوستان عزیز، مردم، مردم زمان قاجار نیستند، برای هر کاری، دلیل میخواهند، در برخی استان ها می دهند، در برخی نمی دهند یا دیر و زود می دهند، میلیون ها سال است که با قرقره و کبک و اردک در یک زمان خاص بارور میشوند، تخم می گذارند و جوجه می آورند، زمان دادن پروانه هم از دیر باز در کشور ما و در بسیاری از کشورها با حساب و کتاب بسیار مشخص است، دیر و زود دادن و به صف کردن بیهوده مردم بدون هیچ توضیحی بی احترامی حساب می شود و حد اقل عکس العمل بی احترامی نقض قانون است و درگیری یعنی تالی فاسد، یعنی رو در رو کردن شکارچی و محیطبان در یک عرصه خشن؛ آیا می دانید زمانیکه شما با چه کنم، چرا، بدهم یا ندهم دست به گریبانید، تفنگها مدتهااست که به غرش در آمده اند؟ حرف بسیار است ، رها کنم ....

علاوه بر وضع قوانین روشن و به نفع مردم باید با صبر و حوصله بسیار و به دور از هرگونه تفرعن علل وضع، توقف و یا نقض هر قانونی را برای مردم توضیح داد، خاطرتان جمع، مردم خوب می¬فهمند، چرا پلیس راهنمایی در کار خود موفق است؟ چند سالی است که به روشنی در روزنامه و رادیو و تلویزیون با زبانهای گوناگون از کارتون گرفته تا اطلاعیه و اخطار و توضیح  وفیلمهای مستند، موضوع را برای مردم روشن می کند، بنا به تقاضای شغل البته بگیر و بببند خودش را هم دارد. پلیس بی تردید یک ارگان مردمی است، اما به دلایل بسیار، مردمی بودن سازمان حفاظت محیط زیست بسیار فراگیرتر از پلیس است، اما بی هیچ توضیح و تفسیری می بندند و میگیرند و ممنوع میکنند. غافل از روانشناسی مردم ایران و روانشناسی اقوام گوناگون مردم ایران، اینجاست که مشاورین کار بلد و علمی و تجربی رئیس سازمان به کار می آیند، با ترک نمیتوان با همان زبانی حرف زد که گیلک و با کرد و بلوچ و با لر و خوزی، هر یک از اقوام ایرانی فرهنگ و رفتار و کردار و گفتار خاص خود را دارد و جواب خاص خود را طلب می کند، یکی از توانمندیهای بی نظیر کشور ما تنوع اقوام است. برای پیشگیری از کشتن و کشته شدنها، یکی از راههای گوناگون، بی تردید حرف زدن با مردم است با زبانهای گوناگون و با وسایل گوناگون اما در همه حال به دور از تفرعن و خود بزرگ بینی، علاوه بر حرف و سخن مستقیم با مردم میبایست به اشکال گوناگون، فرهنگسازی کرد. از آن  دست که جوانان محافظ یوز بی هیچ ادعائی اکثرا با هزینه شخصی به اقصی نقاط کشور سفر کردند. مشقات بسیار کشیدند و سر آخر با کمک محیطبانان نتیجه مطلوب نیز به دست آوردند، اکنون "یوز ایرانی" دوست مردم است، نه دشمن و به همین دلیل از خطرانقراض نجات یافته، همین راه که این جوانان رفتند و مدیران با تجربه پیش از شما نیز رفتند، یعنی "توانمند ساختن جوانان و جوامع محلی" که یکی از اهداف و وظایف بی تردید سازمان حفاظت محیط زیست به شمار میرود، یکی از راههای حفظ طبیعت است.

باور کنید که بدون توجه به فرهنگسازی و جلب مشارکت و اطمینان جوامع محلی کاری از پیش نمی برید. تنها به کار گرفتن داغ و درفش و زندان و جریمه و بگیر و ببند به جز ایجاد شکاف و دشمنی، طرفی نمی بندد و همین می شود که شده و بدانید که خون در جوامع محلی نسل اندر نسل باقی می ماند و احتمالا خون¬های بعدی در پی دارد، رسم "خون بس" هنوز در جوامع ایلی جاریست، این را آدم های پخته در گرمای کویر و سرمای کوهستان خوب می دانند، یکی بر اساس وظیفه، دنبال می کند و دیگری از ترس جریمه می گریزد، سرانجام یک جا به هم می رسند و درگیری و تیراندازی و گرفتاری و قتل و ادامه خون و خون خواهی و عداوت، به ضرورت شغل و علاقه و وظیفه، بسیار شب ها را با محیطبان و شکارچی ها گذرانده ام، با هم چای دودی و نان کماج خورده ایم، هر دو گروه از جوانان این آب و خاک اند، شاید هم از یک شهر و یک آبادی، یک روستا، یک ایل و یک طایفه. هیچیک، دشمن آن دیگری نیست، این مائیم که با ندانم کاری، آنها  را به جان هم می اندازیم، جوامع محلی و عشیره ای بسیار پیچیده اند و رفتار با آنها مهارت، تجربه و ظرافت بسیار می خواهد. اینگونه نیست که یکی از فرزندان انبیا باشد و دیگری از قوم اشقیاء، مانند هر صنف و قشر دیگری در میان محیطبان و شکارچی هم بد و هم خوب هست، اما چیزی که مسلم است، با اطمینان می گویم، آنها همگی یک علاقه مشترک دارند- علاقه به طبیعت- طبیعتی که در آن زاده شده، بالیده و به عرصه رسیده¬اند و بزرگان قوم می توانند این علاقه مشترک را کانالیزه کرده، پرورش داده و از آن به نفع حفظ محیط زیست استفاده کنند، نه در مقابل آن، آنها باید با هم و در کنار هم کار کنند، نه مقابل هم. که برای هم تفنگ بکشند، چاره کار سخت نیست اما بسیار ظریف است.

باور کنیدکه نمی خواستم دیگر هرگز بنویسم، نمی خواستم داستان قدیمی میخ آهنین و سنگ را نو کنم، باور کنید که دیگر حوصله نوشتن و گفتن نداشتم و ندارم، اما خون بی جهت ریخته این محیطبان بد جوری اذیتم کرد. باور کنید که قلم را بی من بر کاغد دواند و این همه شد و حقیقتا نمی دانم که این همه نوشتن پس از آن همه نوشتن و گفتن فایده ای هم دارد یا نه، ضررش را می دانم  حتمی است، در گذشته هم بوده است، سابقه اش را دارم، صابونش به تنم خورده. عده ای هنوز مطلب را خوانده نخوانده تلفن ها را بر می دارند، که: های  باز هم "این" پیدایش شد، باز هم دارد حرف میزند. بگیرید، بیرونش کنید، راهش ندهید، ممنوع و مهدورش کنید، و این تلفن ها سرانجام به کسانی می رسد که وقت خواندن این مطالب را ندارند، از اصل قضیه بی خبرند اما زورشان به من می رسد، مظلوم نمائی نمی کنم، عشوه روشنفکری هم نمی آیم، اما بی پدر شدن فرزند دو ساله  "عبدالله" بد جوری آتشم زد، چشم معصومش را مجسم می کنم که بی هیچ زبانی تنها با نگاه، سراغ پدر را می گیرد، پس چرا نیست دیگر آن دستی که با انگشتان زبر خود صورتم را  با  نوازشش می آزرد، اما به نوعی دلنشین بود و زیبا، همانند منقار سخت عقابی که می درد اما به هنگام نیز حمایتگر  است، این بچه بی تردید فهمیده است که پدرش رفته، بزرگتر که شد خواهد فهمید که چرا رفته، مادر در لا به لای لالائی باستانی شگفت-انگیز خود به او خواهد گفت، باور کنید که بچه ها خوب می فهمند. آخر این بچه ها، بچه های همین مردم اند که در همواره تاریخ خوب فهمیده اند و به دلیل همین فهم است که نام "ایران" همواره در طول تاریخ و عرض جغرافیا "ایران" مانده است و گر نه هم اکنون من قادر نبودم که به "فارسی" بنویسم و بگویم، این بچه ها "آرش و آریوبرزن و جهان آرا و همت اند" که با فهم و شعور کامل جانشان را بر سر حفظ همین خاک نهادند،

بچه "عبدالله" نیز خوب می¬فهمد که دیگر پدر نیست تا نوازشش کند، همچون مادر "مجتبی رضائی" در یاسوج که دیگر فرزندش نیست تا پیش چشمش ببالد و در دل قربان صدقه اش برود، همچنانکه که مادر "اسعد تقی زاده" خوب می¬فهمد که در این پنج سال هزاران بار کابوس اعدام پسرش را دیده است، آنها همه خوب میفهمند که اینها همه تقصیر کیست. چه کسی ماشه را کشیده یا چه کسی با ندانم کاری، وضعیت کشیدن ماشه را فراهم کرده است؛ باور کنید خداوند نمی بخشد کسی را که با کارهای نابخردانه جوانان این مرز و بوم را بی جهت به جان هم می اندازند، لطفا دست نگهدارید، حرفم تنها بر سر دادن و ندادن پروانه شکار نیست، حرفم بر سر اصول است، حرفم بر سر خون این جوان و این جوان ها است، لطفا تلفن را زمین بگذارید، شاید راه دیگری هم به جز شکایت از اینانلو وجود داشته باشد، لحظه ای اندیشه کنید، ضرر ندارد. از سرخشم تصمیم نگیرید، لختی آرام باشید تا خشمتان فروکش کند، بعد تلفن... شما هم لابد پیرو امامی هستید که مولایش نامیده ایم و به او اقتدا میکنیم، هم او که وقتی دشمن شکست خورده، آب دهان به صورتش افکند از روی سینه اش برخاست .